روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

 خشک و تنها ...در این وحشتخانه ی تاریک ...در این کویر بی انتها ...در این همیشه غروب لحظه های پاییزی دل ... در حصار خارهای بی امان تردید ها ... در اسارت غربت های بلعنده ی این خاک غریب...ریشه ام گرفتار زمین است .بغضی خشک در گلو نهفته ام و باران باران در دل گریسته ام اما چشم هایم ترک خورده ی ناگفته هایند ...بگذر ای بهار ...مرا برویان .دیگر بس است این همه پاییز ...این همه اندوه ...این همه درد ...سکوت مرا بشکن .این جا نه رهگذری است که آب نیم خورده به پایم ریزد تا به پاس مهربانیش برویم و نه پرستوی مهاجری است که شانه هایم، پناه خستگی هایش شود ...این جا فقط زمزمه ی بادهای فراموشی است و خاطره هایی که می میرند و هیچ کس برایشان سیاه نمی پوشد و هیچ نگاهی نمی گرید ... .دردها، شاخه های خشکیده ی دل را رحم آورید ...رنج های شکنجه گر موذی ، آرامتر روحم را بجوید ...شاید روزی در این بهار در راه، کبوتری به میهانیم آید ...شاید آشیانه ای بسازد ...جوجه های کوچکش را به شاخه های خشک من بسپارد و من همدم چشم به راهی و دلواپسی جوجه کبوتران شوم ...و چقدر همدلی را دوست دارم .تحفه ای که نمی یابمش !بگذر ای بهار در راه ...اگر این شاخه های خشکیده ی دل، توان سبز شدن را تاب آورد .سایه ام را  نثار رهگذران خسته دل می کنم .میوه ام را به بادها می بخشم و شاخه هایم را به تمام مرغ عشق ها ...تو مرا برویان ...همه ی سبزیم  باشد برای نگاه هایی که در عطش  طراوتند !

راستی کمی درنگ می کنی ای  هیزم شکن ؛ که چندی است نشانه کردی، شاخه های خشکیده ام را؟! این بهار را به من فرصت روییدن می دهی ؟ ...تیشه ات را دست نگاهدار ...این شاخه ها شاید برویند...شاید قد کشم ...شاید به آسمان نزدیکتر شوم ...شاید باران بیاید ...و من شکوفه زنم .شاید این پاییزهای اندوه از دلم رخت بربندند و خاطره ی افتادن آخرین برگ امید...گام های رهگذر بی خیال ...و بادهای سوزان و غم آور فراموشی ها، در دلم بمیرند ...شاید در این بهار، چشم انتظاری ها پایان پذیرد... که سبز مردن ،زیباتر از پوسیدن است ! آن وقت اگر خواستی بیا ای هیزم شکن ...حتی اگر تیشه ات را نا بهنگام و بی خبر میهمان شاخه هایم کنی .آن هنگام مرا از شکستن گریزی نیست ... باغ رویاهایم را جز شکوفایی، آرزویی نیست...اگر روزگار بگذارد که بهار سری به این دل خزان دیده زند و بغض چشم ها بشکفد ...صداقت ها و راستی ها جوانه زنند ...و از هر نگاهی دل بروید و بشود درون چشم ها آسمان را دید و ازتقدیرهای در راه، نهراسید... آن آبی ترین  روز شاید خدا میهمان من شود و شاخه هایم میزبان سپیدترین کبوتر در راه !

می شود آیا که این دل خشکیده ی دور از باران تا رسیدن بهار تاب آورد ؟!... .  

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

باید رهایش کرد ... آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن ...پرنده در قفس زیبا نمی خواند گرچه برایت تمام لحظه ها رانغمه خوانی کند .بگذار برود ...تمام افق ها را بگردد و برای تمام نگاه ها آواز سر دهد .صبور باش و رهایش کن .گفته اند : « اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگرنباشد ... »  قفس ،آفریننده ی عشق نیست .گمان نبر که دانه های رنگارنگ، دل ، طبیعت آزاد این پرنده ی زیبا را اسیر تومی کند.می دانم ...می دانم ...که رها کردنش رنج می آفریند زیرا چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد. اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجی است بسی دردناکتر ...آن هنگام  که با کمترین خطایی روزنه ا ی گشاده شود و بگریزد ...آن هنگام را جه توانی کرد ؟! ...تو می مانی و  این همه روزهایی که رنج برده ای اهلی شدنش را .رهایش کن ...دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند .پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند .به تمام گل ها عشق می ورزد و تمام سر شاخه های درختان تنها را حتی اگر پیر و خشکیده باشند لحظه ای میهمان می شود .از تمام  چشمه سارها می نوشد و حتی می گذارد شیطنت کودکان، بال او را زخمی کند و خنده ای هدیه دهد ...اگر به سویت بازگشت بدان همیشه با تو می ماند .و اگر رفت و دل به باغی دگر سپرد به گلی دگر ...و شاید قفسی دگر از آن تو نیست ...بگذار رها باشد !برای به دست آوردن دلی تلاش نکن ...دوستش بدار اما گمان نبر که با کوشیدن ، دلی از آن تو می شود  که « کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ؟!...» بگذار مهرورزیدن چونان چشمه ای جوشان هر تشنه ای را سیراب کند اما مگذار که دستان هوس آلوده ای گل آلودت کند .به آنهایی عشق بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کنند ... .

دلی را اسیر نکن و اسیر دلی نشو ...

چه گمانی است که عشق یعنی مالک شدن ؟! که عشق یعنی بی چشم داشتی درمقام نگاه دیگری سوختن و ناگاه درون دلی دیگر، عظمت و جانی دوباره یافتن ...وسعت عشق به اندازه ی دل آدمی است و همیشه عاشق والاتر از معشو ق اگر از عشق زنجیری نسازد که او را به اسارت کشد .که ظالم ترین است نه عاشق ترین !که گر روزی او در چشم تو خار آمد بدان این دل توست که عظمت خود را گم کرده است .عشق به خودی خود زیباست حتی اگر معشوق تصور و خیالی بیش نباشد .باید رهایش کرد ...دل آدمی را زمانه بهترین آزمایش است ...و گرنه حکایت این همه رنگ ها و زرق و برق ها و  جاذبه ها چیست ؟  رهایش کن و بگذار این پرنده ی رها از شکوه منظره ها و جلوه ها و زیبایی ها بگذرد و اگر هوای تو دارد باز خواهد گشت سینه سرخی با ارمغانی از ترانه ها و نغمه های زیبا که تا همیشه برایت بخواند بی آنکه هراس از دست دادنی او را در قفس افکند ...و شاید ققنوسی شود  که حتی اگر به آتشش افکنی با جانی دوباره عاشق ترین باشد ... .      

نوشته شده در جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

         در خوابی فرو خفته ام

                 کابوس ها تکرار می شوند ...

        در تاریکی لحظه ها  

        مرداب زهر آگینی  

                 فرو می بلعدم

        ترا می طلبم...

        دست هایت را دریغ می کنی.

        فرو می روم تا مرز چشم هایم

        نگاهم فریاد می زند ترا

        سکوت می کنی

        فرو می روم

        دورتر می شوی

        فریاد می زنم

          لبخندی نثار می کنی

                و محو می شوی ...

         نا امید می شوم

         دلم را نذر آسمان می کنم

         ناگاه باران می بارد

           و مرداب ، خاکی عطرآگین می شود

         من ریشه می زنم

         دست هایم سبز می شوند

         و می رویم

               آرام و سبز و سبک...

        چشم هایم شکوفه می زنند

         بیدار می شوم...

                        اذان می گویند ! ...   

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

امشب من و همه تقدیرهای بعد از این

کاغذ کبود و غصه و غم های بعد از این

من ماندم و دل و این روزهای پیش رو

تو رفتی و سپرده دلی های بعد از این

ماندم شکسته قلم ، بغض و واژه ها

پنهان شدند در نفس سوزهای بعد از این

گفتم که واژه واژه اشک و من از دل سروده ام

نشنیده با تو رفت غزل های بعد از این

آمد که آرزوی کوچک دل پیله ای زند

آتش زدی به همه بال های بعد از این

گفتم : حکایت ققنوس من ، دل است

اما بمیرد این دل و جان های بعد از این

امشب بیا مراسم تدفین این دل است

فردا تویی و نوحه و غم های بعد از این

این آخرین شب یلدایی فراق

بی من، تو وهمه این روزهای بعد از این ...

زمستان ۸۶
نوشته شده در پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody